خاطرات دخمل من
مامانی این ماه زیاد وزن زیادنکرده بودی شده بودی7کیلو50 مامانی همه میگن خیلی لاغری ولی خداراشکر سالمی آقای دکتر میگه طبیعیه ولی ما مامانا درهر حالتی باشین شمابچه ها نگرانیم.وای مامانی جدیدابااین دوتادندونت هرچیزی دیدی گاز میگیری ازمیزگرفته تا....چند روز پیش دایی علیرضاازمشهد اومدکلی سوغات برات آورد خوش به حالت
ولی از همه بیشتر از عروسکای پت ومت خوشت اومده بود حسابی باهاشون بازی میکردی ممنون دایی.دایی رضاهم براماموریت کاری باز رفته بود مشهدزحمت کشیده برات سوغات آورده بود.چندشبی خیلی دیر می خوابی ازبس شیطونی میکنی آخرکارازخستگی همونجاخوابت میبره مامان قوربون شیطنتات
.دیگه کم کم داری یاد میگیری بدون کمک بشینی وقتی هم روروک سوارمیشی دیگه یادگرفتی هرچی جلوراحته خراب کنی گل گلدون و....چندروز پیش بابامسعودمیگفت وقتی داشتی یه گوشه بااسباب بازیهات بازی میکرد آروم تکرار کردی دایی جدیدا هم یادگرفتی دست پاشکسته میگی آب مخصوصا زمانی که لیوانومیبینی بعضی موقعهاوقتی به سال گذشته این موقع هافکر میکنم که چقدرمنتظراومدنت بودم خداراهزار بارشکرمیکنم که کنارم هستی وسالمی مامانی فدای خنده هات
قسمتی از شیطنت های الیناخانم


خاطرات دخمل من 

